مهمون رویایی این شبای گرم زندگیم،خوش اومدی به زندگیم👼
سلام میوه ی دلم
امروز ساعت هشت شب، چهارم شهریور هزار و سیصد و نود و هشت😀 تصمیم گرفتم از حالا تا جایی که بتونم و عمر یاری کنه خاطرات قشنگمون و اینجا واست ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی ببینی و کیف کنی😍😲😋
عزیزممم داستان از جایی شروع شد بنده تو ماه مرداد حسابی درگیری و مشغله داشتم،از مسافرت چن روزه و کلی مراسم و جنب و جوووووش😬روز بیست و پنجم مرداد نود و هشت،حنابندون دختر خاله جان بنده بود،بنده هم حسابی از خجالت خودم در اومدم قر کمر خود را حسابی تخلیه کردم😆😆که ناگهان دردای بدی تو وجودم ب وجود اومد,که انگار جنابعالی زیاد خوشتون نمیومد مامان شیطونی کنه😎آقا ما هم از درد زیاد نشستیم سر جامون😯که چن نفر از اطرافیا بهم گفتن بارداری و فلااااااانو فلان منم انکاااار که نه و فلان😟😟خلاااصه من حرفارو زیاد جدی نگرفتم و اون شب گذشت😇صبح روز عروسی دختر خاله جان بنده ی حسایی تو وجودم ب وجود اومده بود،ی حسای متفاوت😊😊 طی یک حرکت انتحاری بابا جان را مجبور به خرید بی بی چک کرده،ناگفته نماند که پدر شما اصلا راضی به خرید بی بی چک نبودن😂😂😂و بسیار مطمئن بودن😂😂ولی حرف حرف مامان شماااست😎پدر جان بی بی رو خرید و بهم داد چون دیرش شده بود زود رفت سرکار و من موندم و..و بیبی چک به دست شده و عملیات را آغاز کردم😎
خلاااصه جونم برات بگه که داستان اصلی از اونجایی شروع شد که بی بی جان دو خط شد😂😂قیافم دیدنی بودااااا،ترس و استرس تموم وجودمو گرفته بود اول زنگ زدم ب بابایی و خبر دادم،ایشون باورشون نشد فقط خندید منم تل و روش قطع کردم😂😂عکس بی بی چک و گرفتم واسه خاله جونیات فرستادم که کلی خوشحال شدن و دلداری دادن بهم کلی دلگرم شدم...خلاصه اون شب مراسم عروسی گذشت و فردای عروسی روز یکشنبه بیست و هفت مرداد مامان جون زنگ زد بهم که بااااااااید آماده شی باهم بریم آزمایش😪😪از من انکار از اون اصرااااار😁😁خلاصه سر ظهر پاشدم با حال ناخوش با مامان جون رفتم آزماش که گفتن دیر اومدی جواب آزمایش،فردا آماده میشه،هیچی دیگه با حال نا خوش تر برگشتم خونه😓فردای اون روز دوشنبه بیست و هشت مرداد بابایی رف جواب آزمایشم و گرف و اومد خونه یکم نقش بازی کرد که منفی و فلاااان،منم فقط نگاش کردم از چشاش فهمیدم که داره شوخی میکنه😅😅 خلاصه جواب آزمایش و نگا کردم دیدم بلهههههه شما حضورت خیلی پررنگ بوده و خبر نداشتیم😱شب عید غدیر بود که فهمیدیم داریم مامان و بابا میشیم،خیلی خوشحال بودیم و دلمون میخواس شادیمونو با همه تقسیم کنیم😍😍شیرینی ب دست رفتیم خونه بابا بزرگااااااا تا خبر خوشحالی رو بهشون بدیم و کامشونو از اومدن جنابعالی شیرین کنن😍😍☺☺روز چهارشنبه سی ام مرداد وقت دکتر داشتم رفتم پیش خانم دکتر مهربون☺که کلی باهام حرف زد و تبریک گف
ب دلیل ی سری مشکل کوچیک فعلا خونه نشینم،از روز چهارشنبه تا روز هفده شهریور که نوبت سونو دارم باید تو خونه بمونم😔😔ولی فدای سرت عزیزم تو فقط سالم باش،ب موقع بیاااااا من همه ی این دردارو تحمل میکنم☺بابایی جون و مامان بزرگا و خاله جون حواسشون حسابی بهم هست و هوامو دارن،بهم بد نمیگذره😜 این بود از اولین خاطرات شماااااا،سر اذونم هست انشالله به وقت عزیز صحیح و سالم باشی عزیزکم😘😘
پست بعدی انشالله روزی که رفتم سونو با عکس خوشگلت میام😍😍😍
ب امید اون روز



مهمون رویایی این شبای گرم زندگیم،خوش اومدی به زندگیم👼 
مامانی