تیامتیام، تا این لحظه: 6 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

برای تو وارث زیبای دلم

سلام نخودچی جونم،به دنیای کودکیت خوش اومدی

دخترم یکی یه دونه ی من

1398/9/6 12:59
نویسنده : مامانی
689 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بهونه ی قشنگ برای زندگی😍

این ماه(آذر) و ماه گذشته(آبان) کلی اتفاق و جورواجور واسمون افتاد که مهم ترینش خرید خونه بود😌۸آبان دقیقا یک روز بعد تولد مامانی قرارداد خونه جدید و بستیم وافتادیم دنبال کارای خونه و کلی تعمیرات😩خلااااصه بعد کلی دوندگی و بدو بدو بابایی تونستیم ۲۴آبان ماه مصادف با ولادت پیامبر نقل مکان کنیم😎همه میگن از قدم شما فسقلیه که ما تونستیم خونه بخریم😅هنو نیومده کلی برکت و به زندگیمون آوردی قند من😍😍انشالله قدمت واسه همه ی اعضای خونواده خیر باشه عشق من😘😘روز ۱۱ آبان ماه دختر خاله ی شما سایدا عسلی به دنیا اومد و با اومدنش کلی عشق تو خونواده آورد😍😍عشق خاله

روز ۳۰آبان هم جشن ولیمه سایدا جون به خوبی و خوشی برگزار شد ولی هیچ عکسی از اون روز تو گوشیم ندارم😕

 دیگه بقیه ی اتفاقا رو فاکتور میگیرم میرم سراغ اصل ماجرااااا😀😀

روز شنبه دوم آذر ماه نوبت سونوگرافی آنومالی اسکن داشتم،از قبل میخواستم با خاله جون برم سونو و خودم جنسیتتو ندونم تا با جشن و هیجان جنسیتتو بدونیم اما خب نشد و برنامه ها بهم ریخت و از اونجایی که پدر شما حسابی منتظر بودن بدونن جنسیت شما رو علی رقم میل من با کلی ذوق و شوق همراهمون شد و کل اون روز کارو تعطیل کرد و دربست در اختیارمون بود،خلاصه صب زود رفتیم مطب دکتر،از اونجایی که من قلبا راضی نبودم بابایی بیاد داخل چون واسش نقشه ی سورپرایز داشتم تو مطب راهش ندادن😆😆😆منم با کلی ذوق رفتم داخل،آقای دکتر کل وضعیت جسمانی شمارو واسم توضیح داد و گف خداروشکر سالمی😍😍ازم پرسید جنسیت نی نی رو بگم گفتم وااااای اگه میشههههه حتمااااا،گفت دخمله😍😍😛دیگه از حس اون موقعم نمیتونم واست بنویسم دخترم،یعنی اصا قابل توصیف نیس انقد ذوق زده بودم که تو چشام پر از اشک شد😥 خلاصه واسه اطمینان بیشتر دوباره از دکتر پرسیدم مطمئنی آقای دکتر گفت بله یه دختر نااااااااااازه😍😍😍آخ قررررربونت برمممم من معلومه شبیه خودمی😁😁😂😂😂خلاصه با ذوق از مطب اومدم بیرون به بابایی گفتم حدست اشتباه بود پسره😂😂 گف واقعااااااا چه اشکالی داره پسره باباس همین که سالمه خداروشکر😂خدا از ته دلش خبر داشت😂😂منم خوشحال از اینکه ی حالگیری اساسی پیش رو دارم خنده کنان با پدرجان رفتیم بازار تا واست ی هدیه یادگاری از اون روز خوشگل واست بخریم😊😊مد نظرم پاموش بود رفتیم تو مغازه خانم فروشنده ازم پرسید دخترونه یا پسرونه که منم با جدیت گفتم دخترونه😍😍بابایی چنان نگاهیی بهم کرد دقیقا اینجوری😍😍😍😍😍 یعنی چشاش و لباش خندون شدن و بهم گف حالا منو سرکار میزاری دارم واست😂😂😂آرهههههه با کلی خنده و ذوووق واست چن تا لباس و پاپوش خریدیم و کلی قربونت رفتیم ننههههه☺☺☺

این زیر دکمه ی خوشکل اولین لباسی که منو بابایی واست خریدیم،هنوز جنسیتت مشخص نبود چن دست لباس اسپورت دیگه رو مامان جونای مهربونت و خاله جونت واست سوغات آوردن😌 اینم از اتفاقای خوشگل این دوماه عزیزم،ببخش که نمیتونم با جزئیات مو ب مو واست بنویسم فقط میخوام اتفاقای مهم و واست ثبت کنم ب امید روزی که بزرگ بشی خانوم بشی و بیای بخونی و بدونی مامان با چه ذوق و شوقی همه خاطراتو واست ثبت کرده دلبرکم...عاشقتم😘😘

پسندها (5)

نظرات (5)

امیرمهدی و مامانامیرمهدی و مامان
6 آذر 98 13:29
ماشاءالله
مامانی
پاسخ
ممنون از،لطفتون

6 آذر 98 15:06
دنبالم میکنید💙💙💙
مامانی
پاسخ
بله حتما🌷
فاطمهفاطمه
6 آذر 98 17:29
عزیز دلم چه دختر خواهرتون چهره نازی داره.خدا حفظش کنه.
تبریک می گم بتون.دختر گلی ان شاءالله صحیح سلامت به دنیا بیاد و برکت و عافیت فراوون با خودش بیاره مادریش.
مامانی
پاسخ
ممنون از لطفتون چشاتون ناز،می بینه😍انشالله،ی دنیا سپاس از آرزوی قشنگتون💐
مامان شهلامامان شهلا
7 آذر 98 10:17
سلام عزیزم انشالله همیشه سرزنده و سلامت باشید یک ساله که وبلاگ دخترم رو آپدیت نکرده بودم الان اومدم با کلی مطلب خوشحال میشم اگه بهمون سر بزنید و مارو لایک کنید و برامون نظر بذارید
سپیده جونسپیده جون
17 آذر 98 8:55
الهی چقد نازه❤❤ خوصحال میشم به وبم سربزنید❤